می دونم آخره قصه میرسی به داد من>>>>>>>>>>>>>لحظه یکی شدن!!!
وقتی هیچ خبری از تو ندارم وقتی نیستی تا سرم رو روی شونه هات بذارم ...
وقتی تنهای تنها شدم ...
وقتی که تمام غم دنیا میاد سراغم وقتی که دیگه حتی اشک هم جواب نمیده ...
وقتی باید باور کنم که من هم پشت تابلو عبور ممنوع عشق ایستادم!!!
یه گوشه آروم و ساکت می شینم
دیوان حافظ رو بر میدارم به یاد یه شب به نیت دل توفال می گیرم ...
بعد هم آروم اشکامو پاک می کنم به تنهایی و تاریکی شب لبخند می زنم ...
می دونم که یکی هست که فریاد دلم رو میشنوه میدونم که خدا می دونه که
چه قدر دوست دارم ...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:2  توسط ّ(¯`¤._عاشق_.¤´¯)
|
